|
سلماز یگانه مهر
|
||
|
سردی دستهام بی جوهر توی گوشهام زنگ می زند که های بپر بیرون از صف مردگان |
این فیلم، تضاد طبقاتی موجود در جامعه ایران را از دید یک پیک موتوری به تصویر می کشاند. این شخص (حسین) که در جبهه جنگ حضور داشته، حالا با کار در یک پیتزافروشی و کیف زنی و دزدی زندگی خود را در یک اتاق کوچک می گذراند. او قصد ازدواج با خواهر همکار خود (یک پیک موتوری دیگر که دزدی هم از جمله کارهای اوست) را دارد و در نهایت پس از کشتن یک جواهر فروش خودکشی می کند.
فیلم با صحنه انتهایی شروع می شود و در واقع یک فلش بک به گذشته است. شخصی در یک مکان که در پایان مشخص می شود یک جواهرفروشی است کسی (جواهر فروش) را می کشد و در نهایت خودکشی می کند. این خودکشی البته با شخصیتی که از حسین در طول فیلم نمایش داده می شود و محتوی داستان توجیه ناپذیر و یک پایان سرسری قلمداد می شود. تماشاگر تمام فیلم را برای دانستن چرایی این صحنه که با میله های زندان گونه مغازه خاتمه می یابد، تماشا می کند و در نهایت شاید این شروع و پایان برای تماشاگر کاملا ارضاء کننده نباشد.
نمی توانم راست راه بروم. دلم می خواهد ولی نمی توانم.
باید زار زد و شیون کرد ولی وقتی از حد زاری و شیون، بیرون تر است؟!
من دارم اینجا چیز یاد می گیرم.
http://www.qoqnoos.ir/shownaqd.asp?id=1464
| گفتگو با سلماز یگانه مهر/ داستان نویس | |
|
سلماز یگانه مهر داستان نویس جوانی است که از سال 81 داستاننویسی را آغاز کرد و فروردین ماه امسال نخستین مجموعهی داستانیاش را با عنوان «تا... دمل» روانهی بازار کتاب نمود. تا دمل شامل 18 داستان کوتاه از یگانهمهر است که توسط نشر هیلا منتشر و به همت نشر ققنوس، روانهی بازار کتاب شده است. به این بهانه با یگانه مهر گفتگویی داشتم که در ادامه میآید: |
http://www.katoonichini.blogsky.com/1388/12/25/post-69/
یکی «به خاطر یک مشت روبل» نمایش دیگری از گروه تئاتر لیو (که کارهایشان را دنبال می کنم،) اثر نیل سایمون و به کارگردانی حسن معجونی بود که در تالار ایرانشهر اجرا شد. این بار هم فکر می کنم اکثر مخاطب هایش را راضی و خندان از سالن نمایش به بیرون فرستاد. چیزی که بیشتر از همه تاثیر گذار بود و کار را خوب می کرد، انتقال حس ظرافت طنز غمگین داستان های چخوف به تماشاگر بود. او می خندید و در عین حال غمگین می شد. اگر چخوف را خوانده بودی٬ داستان ها، داستان های آشنایی بودند و این حس را داشتی که انگار کلمات شده اند آدم و دارند جلویت بازی می کنند. بازی ها با توجه به اپیزود اپیزود بودن نمایش ها کاملا یکدست اجرا شدند. طراحی صحنه هم ساده و عبارت بود از یک سن مدور که با توجه به موضوع نمایش ها حداقل لوازم جهت بازسازی بصری صحنه داستان به سن اضافه و کم می شدند.

و یک نمایش دیگر که این روزها به دیدنش رفتم: نمايش "شرق غزل" به کارگردانی مهدی مکاری و نوشته میلاد اکبرنژاد بود. که درباره زندگی محمد بن مكي است نخستین شهید شیعه که دارش زدند و بعد به آتشش کشیدند. جریانی که به محمدبن مکی رفته از ذهن شاعر- راوی ای روایت می شود که با خواندن دفتر یادداشت های همسرش٬ هم ذهنیت زنش و زندگی خودش را عریان می کند و هم زندگی محمد بن مکی را در نزدیک 1400 سال پیش. اما این دو روایت موازی آنقدر بی ربط به نظر می آیند که تماشاگر خیلی سخت می تواند آنها را به هم پیوند بزند و از نمایش لذت ببرد. به نظر می رسد با حذف یکی از این دو روایت، آن دیگری کامل و مستقل است و بنابراین حذف یکی به دیگری آسیبی نمی رساند و این بدان معناست که روایت زندگی شخص شاعر زاید بوده است. بنابراین 90 دقیقه زمانی که تماشاگر رو به سن می نشیند گاهی طاقت فرسا و آنقدر حوصله بر است که مرتب آرزو می کند هر چه زودتر نمایش به پایان برسد.
طراحی صحنه نمایش که در ابتدا شاعرانه و مه گونه است با توجه به طول زمان و ایستایی صحنه کسل کننده اما به هر حال مبتکرانه است. بروشور نمایش نیز بسیار مبتکرانه طراحی شده است. در کل به نظر می رسد نمایش نیاز به پیرایش و پالایش بیشتری داشته باشد.
مروري بر مجموعه داستان تا دمل به نقد ليلا ذوالقدري.
نشر در سایت مرور ادبیات ایران http://www.morur.net/article.aspx?id=958
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
تا...دمل همانطور که از نامش پیداست،حکایت تلخیها و ناکامیهای زندگی است.
یکی از کتاب اولیهای امسال، خانم یگانهمهر است. که مجموعه داستانی با عنوان تا...دمل را به انتشارات هیلا سپرده است. کتاب شامل هجده داستان کوتاه است. از جمله داستانهای این مجموعه میتوان «تا...دمل»، «چمدان»، «آکواریم» و «سندرم دان زیبای من یا من احمق..» را نام برد.
بیشتر داستانهای مجموعه با زاویه دید اول شخص و تعدادی از طریق گفتگو روایت شده است. مضمون تمامی آنها سرخوردگی و اندوه است. هرکدام از شخصیتهای اصلی داستان در موقعیت و فضایی که قرار دارند، درگیر گرداب سهمگین زندگی شدهاند. گردابی که توان حرکت و جنبش و درمواردی حتی توان ادمه زندگی را از صاحبش سلب کرده است و او را بلعیده است. به عنوان نمونه میتوان این موارد را نام برد: زنی که همسرش او را رها کرده ، زنی که مجبور است با شوهر و برادرشوهری کند ذهن و مادر شوهری بدجنس زندگی کند، دختری که به تیمارستان برده شده، دختری که مادرش با مرد دیگری ازدواج کرده، مرد بازنشستهای که به آکواریماش دلبسته، زن و شوهری که هرکدام به فکر خلاقیت هستند و از زندگی شخصی خود بازماندهاند، دختری که عاشق دختری دیگر است، دختری که میخواهد ازدواج کند اما پدری بیمار دارد که به او نیاز دارد و....
هفتمین جایزه ادبی اصفهان برگزیدگان سال 88 خود را در حوزه داستان نویسی معرفی کرد .
با توجه به از بین رفتن تعداد بسیار زیادی از جشنواره های ادبی کشور به خصوص جشنواره های خصوصی مرتبط با داستان کوتاه و رمان جشنواره اصفهان را در حال حاضر میتوان یکی از جشنواره های دارای اعتبار کشور بعد از جشنواره های جلال و هدایت دانست . این جشنواره از این سو معتبر است که در حوزه کتاب ( مجموعه داستان و رمان ) توانسته مبلغ خوبی برای فروش کتابهای برگزیده هر شش دوره خود باشد . جشنواره ای که تا حدودی معرف نویسندگان گمنام زیادی بوده و خواهد بود . این جشنواره امسال نیز به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اصفهان پنجم و ششم اسفندماه در مجموعه فرهنگی و هنری استاد فرشچیان شهر اصفهان پس از ماه ها خوانش و داوری در چهار بخش برگزیدگان سال را معرفی نمود .
در بخش تک داستان کوتاه :
در این بخش که به داوری محمدرضا گودرزی – خسرو بابا خانی – محمدرضا رهبری انجام گرفت
وحیده ابراهیم زاده با داستان (( تماشاخانه ))
علی چنگیزی با داستان (( مرمت ))
روح ا... کاملی با داستان (( آسمان خالی ده ما ))
نفرات اول تا سوم را به خود اختصاص دادند در این بخش از 7 نفر نیز تقدیر به عمل امد .
(( علیرضا علیان نژاد – مریم دلباری – آرش صادق بیگی – مریم معینی – علیرضا لبش – نسرین سالاری – محمد اسماعیل حاجی علیان ))
در بخش کودک و نوجوان ( آثار چاپ نشده )
در این بخش داوران – مسعود ناصری – محمد کراچیان – محمد رضاشمس – بودند که اثار زیر را برگزیده اعلام نمودند .
مهرداد بهزادی با داستان (( مرد از بلوچ آب میخواهد ))
نوید سید علی اکبر با داستان (( سوراخ ))
مجید شفیعی با داستان (( پهلوان گودرز و قالی پرنده ))
نفرات اول تا سوم این بخش بودند که در این بخش از نفرات زیر تقدیر به عمل امد .
(( فاطمه فروتن – مرضیه جوکار – مرضیه گلابگیر اصفهانی – علی ناصری ))
در بخش کودک و نوجوان ( اثار چاپ شده )
جمشید خانیان نویسنده (( طبقه هفتم غربی ))
احمد اکبر پور نویسنده (( سه سوت جادویی ))
احمدرضا احمدی نویسنده (( در باغ بزرگ باران می بارید ))
نفرات اول تا سوم این بخش که از نفرات زیر نیز تقدیر به عمل امد .
(( نرگس آبیار – فریدون عمو زاده – هادی پور شاهیان – نوید سید علی اکبر ))
اما در دو بخش بسیار مهم جشنواره
بخش مجموعه داستانهای کوتاه .
علیرضا محمودی ایرانمهر و شهرام اقبال زاده – داوران این بخش بودند .
(( دیوانه در مهتاب )) نوشته حمیدرضا نجفی – اول
(( آنجا که پنچر گیری ها تمام میشود )) نوشته حامد حبیبی – دوم
(( غریبه در بخار نمک )) نوشته احمد آرام – سوم
در این بخش از آثار زیر تقدیر به عمل امد .
((کافه پری دریایی – نوشته میترا الیاتی)) ((مرده به دنیا امدم – پریسا شاهنده)) ((تا ... دمل – سلماز یگانه مهر)) ((مرگ بازی – پدرام رضایی زاده))
و اما در بخش رمان
در این بخش محمدرضا بایرامی و حسین فتاحی وظیفه داوری اثار را بر عهده داشتند .
(( خوابهای گمشده )) نوشته نادر وحید – اول
(( روز هزار ساعت دارد )) نوشته فریدون حیدری – دوم
(( رازی در کوچه ها )) نوشته فریبا وفی )) – سوم
در بخش رمان از چهار رمان زیر تقدیر به عمل امد .
((زخم افغان – نوشته سید هاشم حسینی )) (( زنی پنهان در میان واژه ها – شهریار عباسی )) (( دره ی پنهان – محمد قراچه داغی )) (( صورتکهای تسلیم – محمد ایوبی ))
این سومین روزیست که بوی مرگ می دهم. چرا نمی توانم جلوی پوسیده شدنم را بگیرم؟!

هنر و هنرمند در نگاه کته کلویتس:
کلویتس به توان شگفت انگیز هنرمند در دگرگون کردن ساختار جامعه ایمان داشت. می خواست هنری هدفمند بیافریند و آنچه می آفرید ناظر و شارح روزهایی باشد که در آن می زیست. آموخته بود که هنرمند چشم و زبان مردم است و هنرمند بودن یعنی همدردی و دردمندی و برخورداری از نگرشی متفاوت. او می کوشید پیام هنرش نه تنها برای خواص که برای عوام و انسان های هم روزگارش نیز دریافتنی و دست یافتنی باشد. کته حساسیتی زنانه را با صراحتی مردانه بیان می کرد.

او معتقد بود که هنرمند باید به تاریخ معاصر و بیان حسی زندگی معاصر خود بپردازد. او هم مانند ون گوک اعتقاد داشت که آدم های پرده های نقاشی پیشینیان هرگز کار نکرده و خستگی نکشیده اند. او شیفته خط های پرحرکت و شتاب زده ای بود که همچون فریادی برخواسته از درد تا مغز استخوان نفوذ می کنند. این خط ها توازی های فریادی ست که از گلوی انسان سده بیستم بیرون می آمد. طرح های کته نقطه تلاقی طراحی و نیروی تصور است که لازمه این کار کاهش هر چه بیشتر جزئیات و تاکید ورزیدن بر تاثیر نهایی تصویر است.

او تنها دل نگران کیفیت های بنیادین بود و درستی و اصالت طرح های او هم رابطه ای تنگاتنگ با همین کیفیت های بنیادین داشت. از طرح هایی که از زنان کارگر کشیده پیداست که در زن به عنوان یک انسان نگریسته همان انسان متناهی با همه ی محدودیت های شناخته شده. اغلب زنانی که کته تصویر کرده زمخت و درشت اندام اند اما این نشانه ی جنسیت پیچیده و پرابهام آنها نیست. کار دشوار و طاقت فرسا و مبارزه برای ادامه زندگی اندام های آنها به ویژه دست ها را درشت و زمخت کرده. زنان اش حضوری جسمانی دارند اما آن چه مطرح نیست جنسیت آنهاست.

طرح های کلویتس به گونه ایست که انگار آگاهی از درد انسان در رگ و پی هر خط و فرم آن تنیده. درست است که کته بارها و به تکرار از یک مدل و یا از خودش به عنوان مدل استفاده می کرده اما در هر طرح تنها شکل ظاهری آدم ها با فیگورهای طرح های پیشین شباهت دارد و زندگی درونی هر یک حضوری جدا و مستقل دارد. به طور کلی کارگرانی که کته چهره ی آنها را تصویر کرده هویتی سیال دارند. نیمی از این هویت دستکار طراح و نیمی دیگر آفریده ذهن تماشاگر است. کته با این شگرد رابطه یی دو سویه میان طرح و مخاطب آن پدید می آورد. در بسیاری از طرح هایش پیداست که ایماژی معین را در ذهن داشته و بعد به فکر رسانه ای مناسب برای بیان تصویری آن بوده است. کته هنرمندی رمانتیک بود اما هر قدر پا به سن می گذاشت و بر تجربه هنری او افزوده می شد نوعی دل نگرانی برای سرنوشت طبقه کارگر جای زیبایی شناسی خاص و جاذبه های رمانتیک زندگی آن ها را می گرفت.

کته این واقعیت را دریافته بود که هنرمندی که نتواند دوران خود را ببیند ناگزیر به هنر منتقدان و یا در نهایت به تجربه های پیش از خود تکیه می کند و کارش را بر اساس آن چه از پیش وجود داشته بنا می نهد. او همزمان به فرم٬ محتوا٬ پیام اجتماعی و تعهد هنری می اندیشید. هیچ وقت روا ندید هنر خود را فدای محتوای آن بکند بی آنکه جانب فرم را نگه دارد.

به عقیده یولیوس الیاس کته کلویتس توان مشاهده و دریافت مستقیم طبیعت را دارد و آنچه را دیده با خط های صریح و مطمئن تصویر می کند. نورهای نامتعارف و رنگ های تیره برایش پرجاذبه است و با یاری این دو طرح های نامنتظر پدید می آورد. آثار او نمایش صادقانه هنر است.
کته خود در یادداشت هایش نوشته: «من هیچ وقت طرح سرد و بی جان نکشیده ام. می توانم ادعا کنم که همیشه با خونم طراحی کرده ام.»
برای دیدن آثار بیشتری از او لینک زیر را ببینید:
چیزی دارد در من به زندگی می رسد. گرمم می کند و می ترساندم...
نگاه خیره - گویا نام اصلی آن نگاه خیره خداوند بوده- نام نمایشی است از مجموعه مونولوگ های گروه تئاتر لیو. نوشته محمد رضایی راد به کارگردانی ساسان پیروز و بازیگری محمدحسن معجونی.
این نمایش به صورت مونولوگ توسط معجونی اجرا می گردد در صحنه ای ساده و همخوان با مضمون نمایش. یک صندلی فقط و چهار دیواری از توری سیاه رنگ دورتادورِ صندلی و راوی که کاتب و شاگرد اگوستین قدیس است. راوی در ردای راهبان با کتاب اعترافات آگوستین قدیس خطابه ای ارائه می دهد نیم ساعته برای عبادت کنندگان- تماشاگرانی که ما باشیم. موضوع بحث: گناه.
.jpg)
اعترافات اگوستین قدیس که تحریرش را راهب برعهده داشته، راهبی که هرگز گناهی مرتکب نشده، را به وسواس و وسوسه ی جنون آمیز ارتکاب گناه می کشاند. آیا اندیشه به گناه، گناه است؟ گناه برای او فقط یک واژه است. برای او، ده فرمان تنها فرمان به برحذر بودن از واژگان است. زنا، دروغ، دزدی، قتل و... همه فقط برای او واژه هستند در حالی که برای دیگران فعلی است که انجام می دهند و به واسطه ی آن، درِ اعتراف، به رویشان گشوده می شود و بعدِ اعتراف است که پاک و تعمیم یافته می شوند. چیزی که از راهب- کاتب دریغ شده است.
اعترافات مردم به نزد راهب، بهانه ای می شود برای ذهن او که به جای بدن گناه نکرده اش جهانی از گناه در ذهنش بسازد و در آنها بازی کند. گناهانِ مردم برای او داستان هایی می شوند پر از هیجان و اینطور است که او در خیال خود با زنِ برادرش همبستر می شود، برادرش را به قتل می رساند، از درخت همسایه بالا می رود و گلابی می دزد. و چقدر گناه شیرین است.
نمایش با زمزمه هایی شروع می شود که در بدو امر با ظاهر آرام و رفتار با طمانینه ی راهب جور در نمی آید. اما در میانه ی نمایش آشکار می شود که این زمزمه ها، زمزمه های ذهن راهب یا اعتراف های دیگران است در ذهن او. رفته رفته که مکنونات ذهنی راهب آشکار می شود رفتارش نیز پر تنش و عصبی گون می گردد و در پایان به حد نهایی جنون می رسد. معجونی خوب از پس بازی این نمایش برآمده. بازی ای که در اینجا با عضلاتِ صورت است که انجام می شود با کمترین تحرکی دربدن معجونی.با تغییر لحن و تنِ صدا.
.jpg)
برای تفکیک ذهن راهب از آنچه در واقع دارد برای عبادت کننده- تماشاگر موعظه می کند، از صدای ضرب آهنگی مثل صدای بوق دوچرخه ها استفاده شده. این طور تماشاگر متوجه می شود حالا در دنیای ذهن راهب وارد شده و با ضرب آهنگِ دیگر وارد دنیای واقعی نمایش/ موعظه.
تنها چیزی که در این نمایش توی ذوق منِ مخاطب می زند پایان نمایش است. جمله ی آخر. از آنجا که نمایش کوتاه است. جمله جمله، کلمه کلمه اش حائز اهمیت است و جمله ی آخر مهم ترین است. جمله ای کلیشه ای و سطحی برای پایان نمایشی فلسفی...

رفته بودم گوش بسپارم به صدای قلب گشیری و شاملو. صدای قلب هایمان یکی شد و قوت قلبی. از سرمای قبر گرم شدم و شنیدم...
داستان٬ عشق پسربچه ای است به نامادری اش و بازی ای که این پسربچه در می آورد و زندگی عاشقانه ی پدر و نامادری اش را به چالش و جدایی می کشاند. عشقی که چندان هم معصومانه و الهی نیست آن طور که مخاطب و نامادری فکر و جملات رمان القا می کنند.
یوسا به فرم و تکنیک در این رمان توجه زیادی داشته. رمان شامل ۱۳ بخش و یک موخره است که در ۶ بخش آن راویِ داستان٬ تابلوهای نقاشی هستند و در بخشهای دیگر راوی دانای کل. یوسا با به کارگیری ۶ اثر نقاشی٬ تخیلات سه شخصیت داستان را به تصویر می کشد. نقاشی ها٬ جملات٬ لحن و طنز رمان٬ کاملا تصویری و در پیوند با یکدیگر هستند. این تابلوهای نقاشی به ترتیب حضورشان در رمان عبارتند از:
۱- پادشاه لیدی همسرش را به گیجز نشان می دهد/ یاکوب یوردانس/ ۱۶۴۸
۲- دیانا پس از حمام/ فراسوا بوشه/ ۱۷۴۲
۳- ونوس با کوپیدو و ارگ نواز/ تیسین د چیلو/ ۱۵۴۸
۴- سر/ فرانسیس بیکن/ ۱۹۴۸
۵- سوی مندیتا/ فرناندو دسیسلو/ ۱۹۷۷
۶- بشارت/ فرا آنجلیکو / ۱۴۵۰
انتخاب این تابلوها به ویژه تابلوی سوی مندیتا هوشمندانه است. در تابلوی سوی مندیتا٬ تصور و شکلی که فونشیتو (پسربچه) در مورد نامادری اش (دونالوکرسیا) دارد به تصویر کشیده می شود. تصوری که به دونالوکرسیا القا می شود و او به همسرش دون ریگوبرتو می گوید: این تابلو من هستم.
در این رمان٬ یوسا هنرمندانه برای اعضای ناگفتنی بدن٬ تعبیرهای تازه و شاعرانه ای را بدعت می کند. تپه ونوس مثلا و یا به دفع غذا از بدن٬ جنبه ای چنان نیایش گونه و آرمانی می دهد که مخاطب باور نمی کند درباره ی چه چیز دارد سخن می رود. همینطور آیین حمام رفتن و شستشوی شبانه ی دون ریگوبرتو. گرچه شاید به مذاق هر مخاطبی خوشایند نباشد.
صفحه ی آخر و آخرین پاراگرافها٬ نقطه ی اوج رمان هستند و مخاطب را از درک شناخت شیطانی اینقدر معصوم میخکوب می کند و در یک لحظه تمام تصور معصومیتی که خواننده در طول رمان نسبت به پسربچه داشته فرو می پاشد. وقتی می بیند او نه از روی معصومیت که چقدر آگاهانه عمل می کرده است و این پاداشی هست به خواننده برای خواندن رمان. این پایان بندی همچنین «در ستایش نامادری» را از دسته ی رمان های صرفا اروتیک جدا می کند. تجربه ای متفاوت در مجموعه آثار یوسا.
عشق و اعتقاد به کارت... به نوشتن مثلا یعنی بی اعتنایی به هر چیزی که سد پیشرفتت شود ولو فرمان خدا باشد. عشق و ایمان به خدا در مذهب رایج یعنی انجام هر آنچه که دستور است ولو اگر گاهی سد پیشرفتت شود و با اطمینان می نویسم خداوند گروه اول را بیشتر دوست می دارد چرا که قدرت آفرینش دارند و با او برابری می کنند...
ایوا زن میانسال خبرنگاری است که با پسر جوانی ازدواج کرده به خیال عشقی که وجود دارد که ندارد و در واقع انگیزه ی پنهانی ارث و ثروت در این میان... نقشه ی جوان بعدٍ هفت سال زندگی برای به جنون کشاندن زن با همدستی معشوقش و به جنون رسیدن زن و مرگش...
در هر پرده و میان پرده درباره ی ایوا و زندگی اش شناختی به مخاطب داده می شود که در پرده و میان پرده بعدی نقض می گردد و اینطور خیال مخاطب به چالش کشیده می شود.
دکور و صحنه آرایی کارای نمایش٬ نقش مهمی در تصویرسازی وضعیت عادی و جنون ایوا بر عهده دارد.
بازی زنده و خوب بازیگران٬ دکور ساده و کارای صحنه٬ ساختار نمایشنامه و کارگردانی نمایش «غریبه ای در خانه» باعث شده که مخاطب پس از دیدن نمایش با لبخند رضایت سالن را ترک نماید.
پنج شنبه ای فرصتی دست داد که به نمایشگاه آثار سهراب سپهری، موزه هنرهای معاصر سری بزنم. نمایشگاهی که با عکسهای دوره های مختلف زندگی سهراب- از زمانی که شبیه سهراب سپهری نبود و بعد که شد- شروع می شود.

سر بعضی از تابلوها، این از خود سهراب شاعر در ذهنم مرور می شد که: پیشه ام نقاشی ست/ گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما/ تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست دل تنهایی تان تازه شود. و سر بعضی های دیگر وقتی که بیشتر از سهراب نقاش می خواستم، بیشتر انتظار داشتم: چه خیالی چه خیالی... می دانم/ پرده ام بی جان است/ خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی ست.
اما همه ی نقاشی ها به جز چندتایی که تقلید کوبیسم بود، ساده و بی تکلف بودند. سعی می کردم با دو چشم نگاهشان کنم. یکی ندانم که سهراب سپهری اینها را کشیده، یعنی وزنه ی حضور شاعر آویزان قضاوتم نشود و دیگر با دانش اینکه اینها را سهراب کشیده و پیدا کردن نقطه ی اتصال تفکر شاعر و نقاش در تابلوها. حس مشترکی که این دو نگاه می دادند، اصالت نقاشی ها را مهر می کوبید.
اما چیزی که نقاشی های سهراب را ارزشمند می کرد، نوع نگاه او به طبیعت، اشیا و زندگی بود. سهراب نه همه ی طبیعت را، بلکه جزئی از آن را نه واقع گرایانه که شاعرانه به تصویر می کشد.
نقاشی ها را به چند دسته می شد تقسیم شان کرد:
۱- تنه درختان مورب و راست. که سرتاسر تابلو را می پوشاندند و بیننده را وسوسه می کردند که بخواهد پشت این درختها را بداند. درختهایی که دو بعدی اند، گاهی به نظر می رسد هویت و ریشه ندارند و فقط پرده ای هستند که سمت دیگر را بپوشانند و گاه خودٍ هویت و زندگی اند.

۲- منظره هایی که نقاشی های ژاپنی را به یاد می آورند
و منظره هایی که خانه ها و بیابان کاشان را.
۳- مکعبها که گاهی پرنده ای هم در کنارشان هست و بعد وقتی که پرنده نیست آدم فکر می کند این مکعبها همان آواز پرنده ای ست که کشیده نشده که حالا در یک تابلو انباشته شده و در تابلوی دیگر فقط تک آوازی ست.
۴- رنگ روغن هایی از خطوط رنگی انتزاعی شده روی گستره ای سیاه و خاکستری.
۵- میوه های سیب، موز و انار که با آب مرکب کشیده شده اند.
۶- بوته ها، نیزارها، گلها و ماهیها که با آنکه نسبت به دیگر تابلوها ابعاد کوچکتری دارند ولی شاعرانه ترین نقاشی های سهرابند و اکثرشان با رنگ های زنده ی فیروزه ای و قرمز عارفانه شده اند و خاص سهرابند.
۷- و چندتایی هم که به سبک کوبیسم کشیده شده بودند...
این نمایشگاه تا اول بهمن ماه برپاست.
برای دیدن آلبوم نقاشیهای سهراب سپهری کلیک کنید.
وچیزی بالاتر از یک حس خوب.
درکی از من از کتاب بازی ها. در خصوص روانشناسی روابط انسانی.
نوشته اریک برن. برگردان اسماعیل فصیح. نشر ذهن آویز.
یه نوزاد بدون غذا زنده می مونه اما بدون نوازش نه. انسان همیشه آرزوی مدام در آغوش موندن را که در نوزادی تجربه کرده تا آخر عمرش همراه داره. ولی بعدها مجبور به سازگاری میشه. نوازش یعنی چی؟ نوازش فقط در آغوش گرفته شدن نیست بلکه هر تماس لفظی و جسمی مث نگاه کردن، لبخند، اخم، گفتگو، کتک خوردن و... را هم شامل میشه. نوازش اینجا یعنی مورد تایید واقع شدن. به رسمیت شناخته شدن توسط دیگری. اینکه حضور داری. برای انسانهای مختلف سطح نوازش شدن متفاوته. یه هنرپیشه نیاز داره که در طول هفته ده ها بار توسط طرفداراش نوازش بشه تا مخش نپکه ولی برای یه دانشمند یه دست دادن صمیمانه از سوی یه دانشمند دیگه بابت کار و اندیشه اش برای یه سال هم کافیه. این نیاز به نوازش برای همه ی افراد ضروریه. برای همین هم هست که سخت ترین شکنجه برای یه زندانی٬ تحمل زندان انفرادی برای مدت طولانیه. نکته اینه که هر نوازشی حتی اگه کتک خوردن هم باشه بودنش بهتر از نبودنشه.
آدمها همیشه از مکث اجتماعی ای که بین شون به وجود می آد هراس دارن. و همیشه دنبال اینن که تا می تونن جلوی این مکث و سکوت رو بگیرن. نمونه اش این که وقتی دو نفر توی اتاق انتظاری نشستن بالاخره یکی از اون دو نفر شروع می کنه ارتباط برقرار کردن. حرفی، نگاهی، لبخندی و...
این تبادل ارتباطی بین آدمها رو می شه در چند دسته تقسیم بندی کرد: 1- مناسک. 2- وقت گذرانی. 3- بازی. 4- صمیمیت. 5- فعالیت.
برای این که بشه این تبادل ها رو تحلیل کرد لازمه که اول درمورد حالتهای درونی آدمها چیزایی بدونیم.
"تا ... دمل" در گفتگو با سلماز يگانه مهر
نشریه چلچراغ. مصاحبه گر: سجاد صاحبان زند

http://www.abrakk.com/2009_11_01_archive.html
به همین سادگی. جلوی چشمانم. دیشب. یک نفر مرد.
می گویم سپید درست مثل بیمارستان.
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.
ولی هنوز از کلمات رهایی ام نیست که توی سرم همراه دورهای چرخ و زنجیر می چرخند تا من را نیمه هایی از شبْ گذشته٬ سراسیمه به گوشه ی کتابخانه ام برسانند و باز نوشتن مسئله ام شود. مرا در این پنج ماه در اینجا پیدا کنید. به علاوه ی آنکه سخت درگیر ایده ای شده ام به نام گردشگری و فعالیت هایی که دارم در این زمینه می کنم.
«زنی تکه تکه می شود. خانواده اش در سرتاسر جهان پراکنده می شوند. مردی می خواهد تا با کشیدن نقاشی از تکه تکه شدن او جلوگیری کند. نمی تواند. نمی شود. زن دیگری هم در داستان است. زن آرمانی. زنی که مقابله با مرگ است. همان زنی که رها و آزاد تصویر می شود. اما زن دیگری نیست. همان زن اولی است در صورت آرمانی خود، بدون بار تعلق. آن زن اولی کشور ما است. نقاش می خواهد با کشیدن او را مجموع کند و نمی تواند اما وقتی داستان نوشته می شود ما مجموع می شویم. دیگر حتی مرگ نمی تواند آن زن را نابود کند که می رود رو به باد.»
اینها سخنان گلشیریِ بزرگ است در مورد داستان نقشبندان در گفتگو با فرج سرکوهی در 27 مرداد 1369. ولی برای شروع کار بیایید این سخنان را برای چند لحظه فراموش کنیم و داستان نقشبندان را بدون این پیش زمینه فکری بخوانیم.
باز نشر در كاوك
این گول بین
که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.
توفان خندهها...
خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است
توفانِ خندهها...
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی بهم فشرد
تا قطرهای به تفته گی خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
هفته ای پر دلهره و فشار مدام را گذرانده ایم. هفته ای که می دانم چیزی از آن در نمی آید. چون دیکتاتور قوی تر است. قوی تر از بدنه ی نحیف مردمی که ما باشیم زیر باتوم های برقی. آن قدر قوی که خیلی راحت به بازی مان می گیرند و سرخورده مان می کنند و در خلوتی ترین لحظه هایمان راه پیدا می کنند. مثل حالا که دارم تایپ می کنم و تیزی هایی ناگهانی، ناگهان از لای کلیدهای صفحه کلید سر بر می آورند و انگشتانم را زخمی می کنند تا اعتراض، نه، نوشتنِ اعتراض یا حتی فکرِ اعتراض را در خود بمیرانیم.
باید قوی تر شد. هشیاری کافی نیست که این طور فقط زندگی آزاردهنده تر می شود.
دارم بر روی یک موضوع تحقیقاتی کار می کنم که پرسشنامه اي -كه در ادامه مطلب آورده شده- مبنای داده هایش است. از شما دوست نویسنده ام خواهشمندم در صورت تمایل در شرکت در این طرح پرسشنامه را تکمیل و به آدرس پست الکترونیک زیر ارسال فرمایید.
solmaz.yeganeh@gmail.com
پیشاپیش از همکاری شما متشکرم. مطمئنا شما نيز از نتایج طرح مذكور مطلع خواهيد شد.
|
|